ملا عبد الباقى صوفى تبريزى ( دانشمند )

54

منهاج الولاية في شرح نهج البلاغة ( فارسى )

ورقاء فهمك لا تنال جنابه * بجناحى الإحساس و الإدراك هيهات أن تصل العناكب بالّذى * نسجت أناملها ذرى الأفلاك بلكه در عين عظمت و كبريا و عزّت و علا چنان است كه غبار هيچ حادث و مصنوع از شوارع عدم به دامن احديت او متعلّق نشود . عطّار : جهانى عقل و جان حيران بمانده * تو در پرده چنين پنهان بمانده اى ز چشم جان نهان ديدار تو * گم شده عقل و خرد در كار تو عجز از آن همراه شد با معرفت * كو نه در شرح آيد و نى در صفت ز آدم قطره‌اى را برگزيدست * از آن يك قطره خلقى آفريدست در آن قطره بسى كردند فكرت * فرو ماندند سرگردان قدرت فرو شد عقلها در قطره‌اى آب * همه در قطره‌اى گشتند غرقاب هزاران تشنه زين وادى برآيند * بدين درگه به زانو اندر آيند ز عجز خويش مى گويند كه اى پاك * تويى معروف و عارف ، ما عرفناك وجود جمله ظلّ حضرت توست * همه آثار صنع و قدرت توست جهان پر نام وز تو نشان نه * به تو بيننده عقل و تو عيان نه ( 1 ) برتر از علمست و بيرون از عيانست * ز آنكه در قدّوسى خود بى نشانست زو نشان جز بى نشانى كس نيافت * چاره‌اى جز جانفشانى كس نيافت عقل در سوداى او حيران بماند * جان ز عجز ، انگشت در دندان بماند چيست جان در كار او سرگشته‌اى * دل جگرخوارى به خون آغشته‌اى نى مكن چندين قياس اى حق شناس * ز آنكه نايد كار بى چون در قياس

--> ( 1 ) دا ، مج : بيت اوّل و دو بيت آخر شعر محذوف